تبليغاتX
از نور تا نور
گویند که در خانه دل هست چراغی افروخته،کاندر حرم افروختنی نیست.

 

جان  جز خیال رویت، نقشی دگر نبندد

دل جز به عزم کویت،رخت سفر نبندد

آن کس که دید رویت،می خورد از سبویت

غیرتو در ضمیرش صورت دگرنبندد

مهر تا نتابد ،یک جان ز جا نخیزد

گر خدمتت  نباشد، یک دل کمر نبندد

بوی تو تا نیاید،جان ننگرد گلی را

روی تا نبیند،طرف نظر نبندد

سودای عشق و مستی از توست در سر ما

آن را که دردسر نیست،چیزی به سر نبندد...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:42  توسط جعفر | 

برنجد يکي ديگري برخورد
بداد و ببخش همي ننگرد


همه گنج ها زير دامن نهند
بميرند و کوشش به دشمن نهند
.
زيان کسان از پي سود خويش
بجويند و دين اندر آرند پيش


بريزند خون از پي خواسته
شود روزگار مهمان کاسته


نمانيم کين بوم ويران کنند
همي غارت از شهر ايران کنند
.

نخوانند بر ما کسي آفرين
چو ويران بود بوم ايران زمين
.
دريغ است ايران که ويران شود
کنام پلنگان و شيران شود
.
همه سر به سر تن به کشتن دهيم
از آن به که ايران به دشمن دهيم
.
چو ايران مباشد تن من مباد
در اين مرز و بوم زنده يک تن مباد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:40  توسط جعفر | 
یا لطیف

حیف از دوستی و عشق،حیف از محبت و وحدت آسمانی این ملت،که به دستان تشنگان قدرت اینگونه به نابودی کشیده می شود.

رها کنید این بازی خونین را.کدامیک از اینان ارزش قطره ای خون که از بینی تو بر زمین بریزد را دارند؟

تو بر برادر خودمی تازی که او دشمن توست و حامی احمدی نژاد!!

تو بر خواهر خود می تازی و او را کافر و دشمن می خوانی که او دشمن توست و حامی موسوی!!

رها کنید این هر دو را ،به خود آییم،پیش از آنکه قلبهایمان  از رنج ریختن خون برادران و خواهرانمان چنان سنگ شود که شایسته عذاب الهی گردیم...

دولت عشق،دولت وحدت من و توست...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:38  توسط جعفر | 

یا لطیف

این روزاها شاهد تبلیغات 4کاندیدای ریاست جمهوری هستیم.شور عجیبی که این روزها در بین جوانان مملکتمان افتاده از یک طرف بسیار زیبا و شگفت انگیزاست و از طرف دیگر ذهن را به سمتی هدایت می کند که با خود نگرانی هایی به همراه دارد.

یک واقعیتی که وجود دارد این است که بسیاری از مردم به دنبال اهدافی هستند که آن اهداف است که آنها را به سوی صندوق های رای می کشاند.

اما آیا ممکن است روزی فرا برسد که با فراهم نشدن این اهداف ،این عده ای که با هدف و برنامه رای می دهند از رای دادن نا امید شوند؟(از رسیدن به اهداف نا امید شوند؟)

من می گویم آری،و همینک نیزشاید تاحدی این اتفاق افتاده باشد...

بقیه مطلب را در ادامه مطلب بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:24  توسط جعفر | 

ای دوست بیا بنگردروادی خون وعشق-در جای قدم های سرهای به دار عشق
آنجا که پرچم ها با نام علی برپاست- آنجاکه به نام او صدحکم و قسم برپاست
آنجا که یتیمانش با چشم پر از حسرت-بر درنگه اندازند تا صبح ،پر از حسرت
آنجا که یکی آمد با شال علی بر دوش -آن یک دگری آمد با نام علی بر دوش
یک شیخ به پاهای رفته به لب گورش-آمد که زند هوهو, اما چو..........

شمشیرعدالت باز در دست نفاق آمد!!-برفرق علی اما شمشیر فرودآمد
دم میزند از عدل و چشمش به تماشاشد-چشمش به تماشای آن کاخ و سفارت شد!
گویند که ما هستیم در راه خمینی ها-بر راه رجایی ها،برجای بهشتی ها
گویند منم آن کس کز دست من است  آباد-این خاک اهورایی، اما به مثال باد!!!
رستم ز دل تاریخ امشب بزند فریاد-در چاه علی هم باز میگرید و با فریاد
بر دادرس عادل شکوه ببرند این دو-بر مردم این وادی حسرت ببرند این دو

ای وای بر آن قومی کز ماتم صد فریاد-خار و خش اینجا را گل فرض کنند ای داد 
 ای مه تو خموش امشب حق را تو اطاعت کن -در غیبت آن منجی ......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:4  توسط جعفر | 
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

تا با تو بگویم غم شبهای جدایی

 بزم تو مرا میطلبد، آمدم ای جان

من عودم و از سوختنم نیست رهایی

 تا در قفس بال و پر خویش اسیر ست

بیگانهء پر پرواز بود مرغ هوایی

 با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

 عمری است که ما منتظر باد صباییم

تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

 ای وای بر آن گوش که بس نغمه این نای

بشنید و نشد آگه از اندیشهء نایی

 افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

در آینه ات دبد و ندانست کجایی

 آواز بلندی تو و کس نشنودت باز

بیرونی ازین پرده تنگ شنوایی

 در آینه بندان پریخانهء چشمم

بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی

 بینی که دری از تو به روی تو گشایند

هر در که بر این خانهء آیینه گشایی

 چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفتست

خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:42  توسط جعفر | 
الهی،الهی ،الهی
ای پناه بی پناهان در کویرغربت و رنج.ای امید عاشقان گمشده در دیار پوچ و پردردفریب و اضطراب و  دردهای سرخ بی درمان این وادی پر از رنج.این منم ،آن گمشده در سرزمین سروهای سرنهاده بر فلک ،فریاد زن از عطش ،از سیاهی،از نفس های تنیده در عمیق سینه های سرخ از تیغ فرو رفته به قلب قناری ها،سروهای اشک ریز از نفوذ گندآب گناه ریخته بر ریشه ها،بر تارو پود شاخه ها و برگ برگ روح ها.

آن طرف قلبی به عمق شب ،با تپش های پر از آشوب،در کنار  چاه غربت  سر فروبرده ز تنهایی ،و با سیل مروارید،لرزه براندام باریک و تار چاه افکنده.و چشم دل به سوی کوچه پس کوچه ،خیابان،شهر در شهر،سرزمین در سرزمین او گشوده،تا شایدبیابد یک نفر،یک دل آگاه از درد،یک دل زخمی ز زخم تیغ آگاهی،که با او در بارش مروارید تنهایی،با همزبانی،با همدلی،همره شود ،اما ای افسوس ،ای حسرت،که هر سو او نظر انداخت،مردی از یاران را دید ،که چشمش خفته از کوری و جهل و فراموشی،یک طرف یک دست می لرزد از ترس رئیس و مافوق.یک طرف چشمی که به دنبال هوس های پوچ،یک طرف پایی دوان سوی دو ارزن گوهر و ثروت،برای  دست یابی به ارزن های ارزان تر از آن ارزن های پوچ.یک
طرف یک یار،یک پیرو،یک شیعه،کمر را خم نموده برای آنکه می اندیشد روزی و مالش به دست اوست،یک طرف یک نفر که امید هزاران نفر به دستان توانمند اوست،زبانش شده گویای چرندیات دلقک های

بازاری و چشمش حتی نمی بیند،آن همه امیّدی که آن مرد تنها در کنار چاه،به دستش ،به پاهای سرافراز از توانایی او بسته...
و من بد تر از تمام بد های این دنیا،به چشم خویش می بینم که آن مرد پر از حسرت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:40  توسط جعفر | 

"فوتبالی براي بينوايان" (طرح سراسری)
الف: پک۱(خلاصه) جهت اطلاع رسانی طرح:


نام نویسنده: http://www.the1stbigbrother.com/

نام تیتر: "فوتبالی براي بينوايان"

نام وبسایت، ایمیل یا...: http://jeana.blogfa.com/

از همه ی دوستان تقاضا می شود با ثبت و انتشار این خبر، کودکان این مرزو بوم را
حمایت و همراهی بفرمایید.

طرح"فوتبالی براي بينوايان"
پیشنهادی از جمعیت مستقل و هوشمند امداد دانشجویی مردمی امام علی(ع)ا

۱-(تیتر:فوتبال برای بینوایان)صفحه دوم روزنامه ابرار ورزشي 15/2/88

http://www.abrarnews.com/sport/1388/880215/html/page2.htm


۲-(تیتر:اولین خیریه ی دانشجویی هوشمند در ایران):صفحه ۱۱ روزنامه البرز ورزشي 1۶/2/88
http://www.alborzvarzeshi.ir/upload/11.pdf

آدرس های اینترنتی جمعیت امام علی(ع):
http://www.the1stbigbrother.com/

http://jeana.blogfa.com/

رابط طرح:۰۹۱۲۳۷۷۴۳۲۶

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:12  توسط جعفر | 

بسم الله

سلام

امروز به حول و قوه الهی اولین جلسه کمیته اجرایی در سال 88 برگزار شد.برنامه امروز طوری طرح ریزی شده بود که بعد از اعلام برنامه های کلی ،جلسه داخلی کمیته ها و تیم ها تشکیل شود تا هر کمیته و تیم برنامه اولیه خودش را برای سال جدید اعلام کند اما متاسفانه مانند همیشه به علت عدم حضور تعدادی از اعضا این امر مهم انجام نشد.احتمال زیاد خیلی از غایبین به علت مسافرت یا هر مسئله ی موجه دیگر نتوانسته باشند بیایند اما حقیقتا به هیچ وجه نمی توانیم بپذیریم کسانی به صورت غیر موجه در این جلسه شرکت نکرده باشند.توجیه همیشه هست و  خیانت  همیشه به ساده ترین شکل ممکن شکل می گیرد.گاهی هم نا آگاهی و غفلت بیشترین ضربه را به ما می زند...

بگذریم...

تمامی کسانی که غایب بوده اند اینجا در قسمت پیام ها با نوشتن "حاضر"،اطلاع دهند که مطلب را خوانده اند.غایبین غیر موجه نمی خواهم حرفی داشته باشند اما غایبین موجه علت غیبتشان را اگر می توانند همینجا،اگر نه با پیام به من اطلاع دهند.

حلسه را با تفال و قرائت آیاتی از قرآن آغاز نمودیم:

 

وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً--وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمِينَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً(کهف-28 و 29)

مجموع صحبت ها و مطالب جلسه امروز در نکات زیر خلاصه می شود:

1-      اولین نکته تاکید بر نظم در سال جدید بود.

2-         گفته شد در صورتی که اعضا جایگاه خودشان را مشخص نکنند و یا در کمیته های تخصصی  فعالیت مناسب نداشته باشند از کمیته  ها حذف می شوند.اعضا و مسئولین کمیته ها و تیم ها نباید اجازه بدهند گروه ها پایگاهی برای اعضایی که نمی خواهند فعالیت کنند شود.

3-             شورای نظارتی موظف است به صورت دقیق عملکرد اعضا را بررسی نماید.بنده شخصا عملکرد فرد به فرد اعضا را زیر نظر دارم.

4-                 در آینده طرح هایی خواهد آمد که انتظار دارم اعضا بتوانند مسئولیت آنها را برعهده بگیرند.

5-         اعضای جمعیت کرمانشاه ضعف اعتماد به نفس دارند.به قدرت درونشان ایمان ندارند.مادام شک می کنند.

6-      تا کی می خواهیم با شک پیش برویم؟چرا باور نمی کنیم معجزه جمعیت را؟چرا برای توفیق عظیمی که به دست آوردیم اهمیت قائل نیستیم؟قوم بنی اسرائیل مادام شک می کردند.خوارج مادام شک می کردند.آخرشان را هم آیا نمی دانیم؟از امروز با هر گونه شک پراکنی و منفی بافی در مورد جمعیت برخورد خواهد شد.

7-             هر شش ماه یکبارمیشینیم فکر می کنیم خب،من دیگه باید برم.من از چه و چه خسته شدم و....هر منمان هفتاد من شده و هر بار هم سنگین تر می شه...

8-         دنیا روز به روز تاریک تر میشه.جهل و ظلمت روز به روز وسیع تر میشه.توی اینترنت تحقیق کردن دیدن هزینه سایتهای ضداسلامی یک میلیارد دلاره و بیش از ده هزار سایت در حال فعالیت بر علیه اسلام هستند.این در حالیه که سایت های مناسب اسلامی 200 سایت هم نیست که کل بودجه اش یک میلیون دلار  میشه.    آن وقت توی این موقعیت خوب ما مدام دست و پا می زنیم که سازماندهی  فکری مناسبی برای خودمان داشته باشیم ولی چه فایده؟؟می خواستیم گروه مبارزان روشنایی تشکیل بدیم ولی چطور؟با کدام همفکری و همکاری؟ از امروز منتظر جمع نمیشیم.هر کس دلش به عشق خدا تپید،هر کس غیرت داشت ،با ما همراه بشه و هر کس نتوانست،ما باز یادآوری  می کنیم،ولی آخرش فقط افسوس می خوریم برای کسانی که جا بمانند.

11-       شکی نیست شماها همه بودید و با تمام توان بودید.فقط یک مشکلات کوچکی هست که کار را خراب می کنه.بزرگترین مشکل به این برمی گرده که هر چند ماه یک بار یکدفعه پشت سرت را نگاه می کنی می بینی چهارپنج نفر از اعضا دارن به هر دلیل عقب می کشن و این کل برنامه ریزی ما را به هم می ریزه.نقص در عملکرد هم که بحث دیگریست که وقتی خرد خرد روی هم جمع می شه همه چیز را دقیقه نود خراب میکنه.

12-       یک نسخه ازاساسنامه با آخرین اصلاحات آماده  شده .فایل کامپیوتری اساسنامه هم آماده اس.فایل بر روی سی دی و به صورت کتابچه از فردا در دفتر گذاشته میشه.کسانی که سفارش ندادن سفارش بدن تا براشان تهیه کنیم.جمعه ی آینده(21 فروردین ساعت 10 صبح) آزمون اساسنامه برگزار میشه.هر کس از صد امتیاز ،زیر 90 بگیره رد میشه و باید مجدد در آزمون شرکت کنه.

13-        تاکید بسیار زیاد دارم بر جلسات اندیشه عشق تا جایی که اگر لازم باشد فعالیت های روزانه را کم می کنیم که اعضا در اندیشه شرکت کنند.

14-       ما از خیلی جهات عقب هستیم.برنامه های زیادی برای جمعیت مد نظر داشتم که متاسفانه موفق به اجرا نشدیم.با توجه به احتمال تعطیل شدن خانه فرهنگ توسط شهرداری کاری را که از اعضا خواسته بودیم و انجام نداده بودن الان مجدد تکرار می کنیم:1- فرصت یکماهه برای پیدا کردن یک موقعیت مناسب برای خرید یا رهن کامل (زمین ارزان،خانه )2- هر عضو از امروز به مدت حداکثر یکماه فرصت داره حداقل صد هزار تومان برای خرید یا رهن خانه جمع آوری کنه .آیا وقت آن نرسیده که نشان بدیم چقدر غیرت و تعصب نسبت به جمعیت داریم؟قبل از عید قرار شد هر نفر 15 نفر خیر معرفی کنن،اما به  جز دو سه نفر بقیه هیچ کاری نکردند.این در حالی بود که این برنامه به علت اعتراضشان نسبت به جمع آوری کمک از بازار طرح ریزی شده بود.آیا این بدترین نوع فریب نیست که اول بیاییم بگیم فلان صورت برای ما سخته انجام دادنش، بعد وقتی موقعیت ساده ترش فراهم بشه از زیر بار کار شانه خالی کنیم؟چقدر بی مسئولیتی توی بعضی اعضا راحت و ساده شکل می گیره.(حساب بچه های خوب و مسئولیت پذیر از بقیه جداس).

15-       از امروز برای یک سری از اعضا یوزر تعریف میشه که شروع می کنند به نوشتن توی وبلاگ اندیشه.سایر اعضا هم باید آهسته آهسته شروع کنند به نوشتن.آموزش وبلاگ نویسی را در اولین فرصت خواهیم گذاشت.

16-        نیروهای کمیته بهداشت در درجه اول و پس از آن نیروهای کمیته فرهنگی در صورت نیاز از امروز در اختیار تیم همایش عبور از خط فقر خواهند بود.

17-       تیم فرهنگی  با بچه های جشنواره فرهنگی تهران هماهنگ باشند که اگر لازم شد بچه ها را تهران بفرستند.

18-       برنامه های مربوط به خانواده ها به این صورت پیش میره:

-                 شورای هماهنگی برنامه ها و سیاست های خود را طرح ریزی می کند:

-                هر تیم دقیق مشخص کند چه نیازمندی های اطلاعاتی باید از خانواده ها برگردانده شود.

-                فرم ها شنبه در جلسه شورای هماهنگی طراحی می شوند.بلافاصله پس از آماده شدن فرم ها گروه های چهار نفره ای که آقای امیری تشکیل داده اند جلسه توجیهی تشکیل می دهند و هر تیم مامور بازرسی از تعدادی از آدرس ها می شود.

-                فرمها به صورت منظم باز می گردد و آمار به صورت هفتگی در شورای هماهنگی پالایش می شود.

-                تا اول خرداد باید دقیق مشخص شود خانواده های تحت پوشش هر کمیته چه خانواده هایی هستند.

-                 برنامه پالایش خانواده ها تا اول خرداد باید به اتمام برسد.از اول خرداد تا حداکثر 7 خرداد باید به صورت دقیق برای تمامی خانواده ها در هر کمیته پرونده تخصصی وجود داشته باشد که انشالله بلافاصله پس از اتمام امتحانات دانشگاه ها وارد مراحل اجرای طرح کعبه کریمان شویم.

19- تمامی کمیته ها فورا یک نفر را برای تایید و معرفی به روابط عمومی، به من معرفی کنند.

20-کمیته فرهنگی از این به بعد باید دقیقا زیر نظر تیم روانشناسی فعالیت کند.سایر کمیته ها نیز باید با نظارت دقیق تیم روانشناسی فعالیت هایشان را برای خانواده ها اجرا کنند. 

21-با توجه به اینکه امید چندانی به برخی از کمیته ها نیست،علاوه بر مسئولین کمیته ها و تیم ها،تمام اعضا برنامه های پیشنهادیشان را برای تیم تخصصی خود به صورت مکتوب تا روز آزمون اساسنامه به من تحویل دهند.

22-خانم ه-ط با همکاری حامد پ زیر نظر روابط عمومی مامور شدند به تهیه یک سری بسته های دقیق اطلاع رسانی و تبلیغاتی شامل معرفی دقیق و کامل جمعیت به همراه یک سی دی تصویری شامل گزارش جامع و کاملی از فعالیت های جمعیت.

23-یک تیم از فعال ترین نیروهای جمعیت زیر نظر روابط عمومی و کمیته جذب خیرین مامور شناسایی و جذب خیرین بزرگ و سرشناس شهر خواهند شد.اسامی آنها به زودی اعلام می شود.

24-روز آزمون اساسنامه چند نمونه پارچه برای مقنعه خانم ها انتخاب می شه که در همان جلسه با نظر جمع یک رنگ از طیف آبی انتخاب خواهد شد.بعد از آن هیچ کس حق نداره کوچکترین اعتراضی به رنگ پوشش   داشته باشه.

بقیه موارد از قلم افتاده را از بچه هایی که حاضر بودند سوال کنید.

 والسلام علی من اتبع الهدی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:12  توسط جعفر | 

این مقامات در حد و اندازه ما نیست.ما کجا و این چیزها کجا؟

مطمئنی این حرف خودت بود؟مطمئنی حرف شیطان نبود؟

نمی دانم.تو بگو

حرف شیطان بود.فریبش را نخور.تو می توانی و باید حرکت کنی.یک زمانی توی خواب بودی.

بهش می گن خواب غفلت.

درسته.حالا باید به یقظه برسی

یقظه یعنی بیداری از خواب غفلت و این اولین قدمه.         

درسته.تو حالا می دانی که دیگه حق نداری آن آدم سابق باشی.تا قبل از این تو با من قهر بودی ولی حالا که توانستی حضورم را درک کنی و آموخته ای که چگونه با من به گفتگو بنشینی،حالا که می دانی من با قدرت تمام پشت دست تو،پشت نگاه تو،پشت پاهای استوار تو،پشت زبان تو نشسته ام باید همیشه مراقب باشی تا مبادا لحظه ای وجودت را به دست شیطان بسپاری.حالا تو قدرت مرا در اختیار داری.تو دیگر آن کودک دیروزی نیستی.تو بزرگ شده ای.عظمتی که در وجودت است را شناخته ای.پس دیگر به تو اجازه نمی دهم کارهایت را خراب کنی.تو باید بهترین باشی ،چون حالا همه  پرچم مرا بر روی دوشت دیده اند.پس باید باعث افتخار باشی.

گفتنش ساده اس ولی عمل کردن... .

درسته.سخته.هزار بار ممکنه بیفتی تا روی پای خودت وایسی ولی این را همیشه بدان؛هر وقت خطا کردی،هر وقت عصبانی شدی و بد اخلاقی کردی،هر وقت غیبت کردی ،هر وقت کاری که نباید مرتکب می شدی را انجام دادی فورا به این فکر کن که من درون تو نشسته ام،پس با استغفار فورا به سمت من برگرد تا دوباره با هم یکی بشیم.

چطور میشه همیشه با تو ارتباط داشته باشم؟با گفتگو؟

هر چیزی که مرا به یادت بندازه.هر فکری که اتصال به عالم بالا باشه،نه اینکه فرو رفتن توی گفتگویی با شیطان باشه.به یاد من باش،بعد کارهاتو از خودت سوال کن و گوش بده ببین درونت چه شنیده می شه. سعی کن گوش کردن و سکوت را خوب بیاموزی.سکوتت بدون یاد من نباشه.بدون اتصال به من نباشه.یا در حال فکر به کارهایی که برای منه و برنامه ریزی برای آنها باش ،یا در حال ذکر من. توی فکر کردن به کارهای من هم مراقب باش یک وقت به جای گوش سپردن به من ،فکر نکنی که خودت هستی که فکر می کنی.پس گوش کن،برنامه ریزی کن،حرکت کن و به بهترین شکل ممکن اجرا کن و بترس که مبادا در کارهات کم فروشی کنی .

از کجا می توانم درک کنم که کجاها صدای منه ،کجاها صدای تو و کجاها شیطان؟

باید بالا بیای تا صدای منو خوب بشنوی.هرچه درونت پاک تر باشه من هم نزدیک تر هستم.وقتی به بدی ها فکر می کنی مطمئن باش شیطانه.وقتی به هر چه که غیر شرعیه فکر می کنی حتما شیطانه.وقتی به انتقام فکر می کنی حتما شیطانه.وقتایی که به جای برنامه ریزی کاری توی خیال پردازی رویایی آینده میشی شیطانه.هر وقت فکرت با عقل در تضاد بود بدان که شیطانه.فکرت را از تمام اینها برگردان.اگر نتوانستی صدای مرا بشنوی ذکر بگو که با حضور ذکر آهسته آهسته شیطان بیرون میره.مهمترین مشکل ،بیکار و برنامه بودن و بی حرکت بودنه.پس تمام ثانیه هات را پر از برنامه کن.البته نه برنامه هایی که واقعا سودی برای آخرتت ندارن.قبل از هر برنامه ای یک نیت الهی حقیقی برای کارت تعریف کن ،بعد آن را آغاز کن.اگه یه کار الهی دم دستته سعی کن تا وقتی به کار الهی دیگری توی برنامه های زندگیت رسیدی تمام وقتت را با آن پر کن.این باعث میشه خیلی خیلی زود به نتیجه برسی.برای رسیدن به آرامش و ارتباط بهتر با من از صحبت بدان کاملا فاصله بگیر و با کمال شکیبایی خودت را به محبت و نزدیکی به کسانی که صبح و شب خدا را می خوانند و انسان های پاک و با ایمان که در حرف هایشان کلام من موج می زند وادار کن.با وجود همنشین بد به نتیجه نخواهی رسید.

خب،اینها خیلی خوبه.ولی حالا باید چه کار کنم؟

خب،بهترین راه اینه که در اولین قدم ببینی چه کارهای خدایی داری،آنها را سازماندهی کن.بعد از آنکه آنها را اصلاح کردی شروع کن به پرکردن ثانیه هات با برنامه های دیگه.

از کجا معلوم بعد از انتخاب یک کار مطمئن بشم وقت هدر دادن نیست یا به عبارتی این همان کاریه که تو از من می خوای؟

خوب گفتی.تو برای انتخاب وظایفت باید بتوانی مطمئن شوی که این همان وظیفه ایه که برات در نظر گرفته شده.باید بتوانی با قلبت و با عقلت وظیفه ات را ببینی.

یعنی چه؟چطور باید ببینم.

خب،وقتی تو در بعد یاد من،در بعد نمازهای اول وقت و نافله و خیلی کارهای دیگه ای که از تو خواستم خوب عمل کنی،آن وقت با فکرت به خوبی می بینی که فلان کار را می توان به خوبی انجام داد و نتیجه زیبای آن را به خوبی  می بینی و از آن سرشار از انرژی میشی.هر چه بیشتر به عمق درون بیایی و بهتر صدای مرا بشنوی،بهتر هم می توانی وظایفت را درک کنی.اینجاست که بهتر می توانی انتخاب کنی.

میشه مثال هایی داشته باشم؟

ببین،تو تا قبل از این یه آدم معمولی با یه زندگی معمولی بودی.ولی حالا دیگه تو متعلق به خودت نیستی،چون در مسیر من قرار گرفتی  حالا دیگه حق نداری کوچک باشی.پس سعی کن اول در کارهای اصلیت بهترین باشی.توی درسهات مبادا ضعیف باشی.مبادا هدف هات رو دنیایی انتخاب کنی که کوچکترین انتخاب دنیایی یعنی ضرر و زیان.پس مثلا اگر تا قبل از این هدفت از درس ،شغل و درآمد بود،حالا آن هدف را کنار بزن و هدفت را بگذار پیشرفت،علم آموزی،کسب حکمت ،شناخت بهتر خدا و خدمت.

به خودم که نمیتوانم دروغ بگم؟چطور وقتی کارم برای خدا نیست بگم برای خداست؟

به این حرف های شیطانی توجه نکن.همین لحظه بدان که تو کارهات باید برای خدا باشه و بگو خدایا از این لحظه کارهام برای توست.فقط یک نکته که اگه رعایتش کنی فقط با این نیت کارهات از این لحظه خدایی شده :مراقب باش از این به بعد کارهات با کارهایی که خدا ازت خواسته تداخل نداشته باشه و هیچ وقت به طور مطلق کارهای الهی که سرکارت قرار می گیرن را به خاطر این کاری که درش وارد شدی  به خطر ننداز.

من الان درس دارم،کارهای جمعیت را دارم،خانواده ام را هم که دارم.

این فقط سه بعد کوچکه.

من همینها را هم خوب نمی توانم کنترل کنم.

سعی کن برنامه هات را فعلا سیال بگذاری و هیچ چیزت را فعلا مطلق نکن،چون اگه نتوانی بهش عمل کنی از برنامه باز می مانی.هدف های کاریت را مشخص کن ،بعد برنامه های روزانه،دو روزانه،یا هفتگی دقیق برای خودت طرح ریزی کن و سعی کن با استمرار آنها را برای خودت ملکه کنی.

یعنی چطور؟

یعنی مثلا اگر کارهات اینها هستن:درس،خانواده،هنر،عبادت هر شب برای هر یک از اینها یک تایم تعریف کن و با خودت عهد ببند که حتما به آنها عمل کنی.می  توان چند روزه یا هفتگی برنامه را تنظیم کنی.از امروز به فکر امتحانای آخر ترم باش.پس هر روز  ساعاتی را به مطالعه علمی دانشگاهی اختصاص بده.اگر تا قبل از این همیشه در کنار خانواده بودی ولی با بازده کم، الان سعی کن ساعاتی را ویژه به آنها اختصاص بدی و با تمام وجود خودت را در اختیار آنها قرار بدی.این دیگر برای تو اتلاف وقت یا به خاطر گرفتار بودن در دست خانواده نیست،بلکه تو الان از دام دنیایی گرفتاری دنیایی خانواده گذشتی و اگر به سوی آنها بروی به خاطر رضای خداست.پس محبت را از خانواده خودت شروع کن.سعی کن حتی اگر کاری با آنها نداری برای کمک به آنها،برای حرف زدن هدفمند با آنها،برای یادآوری من به آنها  ساعاتی را به آنها اختصاص دهی و در حق همه آنها لطف هایی داشته باشی.

بعد از آن همیشه هر شب یک ساعت یا نیم ساعت یا حداقل هر هفته چند ساعت را به صورت هدفمند مطالعه داشته باش.مراقب باش وقت انتخاب کتاب گرفتار هزاران کتاب به ظاهر بزرگ،اما غیر مفیدی که هیچ سودی به حال آخرتت ندارند نشی.هر چیزی که تو را به من نزدیک می کنه و یا در مسیر منه مفیده هر چیز بزرگی که این را نداشته باشه ارزشی نداره.

هر شب دقایقی را به تفکر در الطاف من،به تفکر در برنامه هات و محاسبه دقیق پیشرفت ها و خطاهایی که داشتی اختصاص بده.

هر شب حداقل دقایقی را به خواندن قرآن و فکر به معنا و آیات و نشانه هایی که برای تو داره اختصاص بده.

بعد از آنکه اینها را توانستی سازماندهی کنی همیشه ساعاتی را به کسب هنر،نوشتن،تحقیق و هر کاری که باب جدیدی از پیشرفت را به روی تو باز میکنه اختصاص بده.

بهترین وقت هات را به عبادت اختصاص بده  و بدان هر چه در بعد عبادی بهتر عمل کنی،در بعد عملی زندگی بهتر می توانی خودت را در آن مسیری که من برایت می خواهم تطبیق دهی و هر چه در این بعد کم کاری کنی ،نا خودآگاه به سمت خطا پیش می روی.این کلید را هیچ وقت گم نکن.کنترل صحیح تو در دست ناخودآگاهت است اما به شرطی که آن را زنده کنی.هر روز که نمازهایت را کامل ،دقیق،اول وقت و با نوافلش خواندی می توانی امیدوار باشی آن روز تصمیمات درست تری داشته ای و بهتر در مسیر من بوده ای و هر چه در این بعد کوتاهی کنی و بخواهی مثلا خودت با دست و پا زدن کارهایت را درست کنی ناخواسته کارها را خراب کرده ای و یک وقت به خودت می آیی می بینی چقدر از مسیر دور شده ای.پس اگر موفقیت می خواهی ،هرگز این اصل بی نهایت مهم را فراموش نکن.ساعتت را با نظمی که من طراحی کرده ام تنظیم کن.حتی ثانیه هایت را مراقبت کن که مبادا با این اصل در تضاد باشند.نیمه شب ،ساعتی قبل از اذان صبح بهترین وقت ملاقات من است.پس طوری شروع به حرکت کن که در مسافرت نماز شب،دقیقه ای پیش از اذان به آخر برسی.

من گاهی نماز شب را دقیق و کامل می خوانم ،نتیجه اش را هم در برنامه های روزانه ام به خوبی می بینم.هر وقت نماز شب را کامل می خوانم امکان ندارد به تمام کارهای آن روزم نرسم هر چند قضاش را خوانده باشم.اما خیلی فرق می کنه وقتایی که مثلا 7 صبح قضای نماز شب را می خوانم یا وقتایی که سر وقت به این نماز می رسم.یا وقتایی که سر وقتش می خوانم اما اثراتش رو خوب نمی بینم.

این کاملا طبیعیه.درست متوجه شدی.اگر مثلا نمازشب را تا وسط خوانده باشی می بینی وسط روز تا وسط کارهات خوب پیش میره و آخراش خراب میشه.نه؟

کاملا درسته.

ببین،بحث سر همون کنترل درونیه.تو هر چه بهتر به عمق قلبت نزدیک بشی بهتر به من دسترسی داری و طبیعتا بهتر برنامه هات ر ا تنظیم می کنی و بهتر نتیجه می گیری.اما وقتایی که نمازهات به دل نمیشینه ادامه بده ،با دقت بیشتر ادامه بده.اولای هر نماز شب بدون تمرکزه ولی سعی کن عمیق و با طمانینه بخوانی.هزار تا نماز شب بخوانی ولی با عجله ،تو را به درونت هدایت نمی کنه.پس در تمام نمازهات با دقت و آرامش بدون آنکه کوچکترین ترس یا عجله ای برای هر کار دیگری داشته باشی نمازت را بخوان.سجده ها را کامل و هر چه طولانی تر بجا بیاور.رکوع هایت را با خشوع تمام به جا بیاور.حرکت ها را با آرامش بجا بیاور.

نمیشه.خیلی اوقات نمیشه.

علتش دنیاست.هرچه بیشتر در بندهاش گرفتار باشی کمتر می توانی آرامشت را حفظ کنی.به من توکل  مطلق داشته باش.همیشه با خودت بگو:لاحول و لا قوه الا بالله.بدان که همه چیز توی دست منه و اگر تو در بعد عبادی عجله کنی ممکنه نتوانی نتیجه بگیری(شاید هم با کمک و لطف من کم و بیش بگیری!) اما اگر موفقیت مطلق می خواهی حتی اگه بدترین ضررها پشت در نشسته بودن نترس.چرا ایمان نداری به قدرت مطلق من؟نترس.یقین داشته باش من نمی گذارم ضرر کنی.اگر یک وقت هم ضرر کردی بدان قطعا خیرت در اون بوده و به زودی حکمتش را شاید درک کنی.هر وقت توانستی این اطمینان و ایمان را در خودت تقویت کنی آن وقت آهسته آهسته معجزه های مرا خواهی دید.پس شکر گذار باش و در بعد نمازهای واجب و نوافل کم فروشی نکن و حق آنها را آنطور که اعتدال آن است در امور روزانه و حق آن را به طور کامل و عالی در وقت های آزاد و نیمه های شب به جا بیاور.

چرا گاهی هرچقدر هم سعی می کنم نمیشه.

اگر نمازها را با نوافلش خواندی ولی نماز خوبی نشد،یعنی با شک بود،یا مدام ذهنت جای دیگه بود بدان که در بعد عملی در طول روز یک خطاهایی داری.این خطاها را اصطلاحا حجاب می گن.پس خوب دقت کن ببین کجای کارهات ایراد داره و اونها را اصلاح کن.شاید معمولا کارهای اشتباهی ازت سر میزنه.مثلا شاید با پدرو مادرت خوب رفتار نمی کنی.شاید غیبت می کنی.شاید چشم و گوشهات با تصاویر یا صداهایی که آلودگی توش هست نجس شده باشن.شاید دل کسی را شکسته باشی.اگر نمازهات را آینه کنی و همیشه در آن خودت را تماشا کنی می توانی همیشه در حال اصلاح خودت باشی اما اگر این آینه را نداشته باشی میشه همون حالت خواب آلوده قبلی.مثل کسی می مانی که روی یک سکو وسط یک بیابان خوابیده در حالی که دور تا دورش داره پر از آب می شه.چیزی نمیگذره که آب همه جا را فرا میگیره و او قطعا در اون اقیانوس خواهد مرد.پس سعی کن همیشه بیدار بمانی و خودت را در آینه نماز و بررسی با آیات قرآن و تطبیق احوال خودت با آنها مطابقت دهی و اگر دیدی مشکل داری ناامید نشو.شاید فرصت زیادی نداشته باشی ولی همین که در این ثانیه زنده هستی یعنی فرصتی هست که بتوانی اصلاح کنی.پس از همین لحظه اصلاح را شروع کن.

همه ی اینها را بارها شنیدم ولی چه فایده ؟باز فراموش می کنم.

میدانم! به خاطر همین فراموش کاریه که اسمت انسانه.باید سعی کنی همیشه به یاد من باشی.هر کلمه که می خواهی به کار ببری یا هر کاری که می خواهی انجام دهی با نیروی تقوا قبل از انجام آن را بررسی کن و اگر برای من نیست به وسوسه های شیطان و لذت انجام آن توجه نکن و با قدرت تمام انجامش نده.این اصل مهم تازه آغاز حرکت تو به سمت من خواهد بود.

در کنار تمام کارهات هر شب در کنار قرآن و هر صبح و هر ظهر ،دقایقی را با توجه به ذکر من اختصاص بده و فقط به عمق ذکر نگاه کن .چشمت را وقت ذکر گفتن وسط دو ابرو و آنجا که بهترین تمرکز را به دست می آوری متمرکز کن و حتی مراقب حرکات اضافه چشمت باش.وقت فکر کردن هم همیشه به این نقطه دقت کن.

وقت نماز خیلی وقتا یاد کارهایی که برای توهست می افتم.این خوبه یا بده؟

یک وقت هایی من حرف می زنم و تو باید گوش بدی،ولی تو اکثر اوقات فکر می کنی که خودت هستی که با خودت حرف می زنی.وقت نماز با شمشیر به مبارزه با هر فکری که میاد بپرداز.وقتی که حمد می گی تویی که می گی و من گوش می دم.وقتی که سوره می خوانی سعی کن با به ظاهر تکراری که داری فقط گوش بدی و سعی کن درک کنی که من هستم که می گویم و سعی کن از زبان من و با گوش من آن کلمات را بشنوی.خیلی جاهاعلت اینکه وقت نماز یادکارهات می افتی اینه که وقت انجام آن کارها خودت را می بینی.اگر به این درک برسی که تو نیستی که آن کارهای نیک را انجام داده ای و تو نیستی که بخواهی و بتوانی کاری انجام دهی آن وقت هر وقت آن فکر ها در ذهنت خطور کند می گویی سبحان الله.یعنی خدایا تو هستی.می گویی الحمدلله،یعتی خدا یا شکرت که اینطور در وجود من کمکم کردی و حضور داشتی.هر وقت هم که دچار ترس شدی که چطور انجام بدم؟چطور این مشکل را برطرف کنم می گویی الله اکبر.خدا بزرگتر از هر کار و مشکلی هست.خود بینی را در کارهات کامل کنار بزن و بدان هر توفیقی  داشته ای از طرف من و به وسیله من بوده.کارهای بعد از نمازت را هم بدان محکم در دستان من قرار داره.پس نه به کارهای قبلت فکر کن و نه به کارهای بعد و فقط به عمق عبادتت فرو برو.در ثانیه ها زندگی کن.در هر کاری فقط به درون نگاه کن و گوش بسپار و با طمانینه و دقت کارت را انجام بده و بدان که نیروی من پشت دستان تو و نگاه مقتدر و مهربان من از بالا نظاره گر توست.پس ذکر جلال و عظمتم را بر زبان جاری کن و کار کن.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:30  توسط جعفر | 

یا لطیف

سلام.بیا یکبار دیگه درسهامانو با هم مرور بکنیم.

سلام.مختصر می گم،اگر جایی اشتباه کردم بگو تا اصلاح بکنم.حرف حق اینه: آقا جان،تو وجود ما گاهی هزار شیطان رخنه میکنه."من" هم که با قدرت تمام ایستادم و به راحتی حاضر نیستم کنار برم اما با تمام این آلودگی ها تو هم هستی و حضور داری.ما می خوایم به همه بگیم راه دیدن تو از بین بردن شیطان و در نهایت فانی شدن این " من" هست.وقتی شیطان در حضور ذکر و یاد همیشگی تو(که یا ذکر زبانی و درونی اسم مقدس توه یا عملی از روی اخلاص برای تو که عین یاد توست) حضور نداشته باشه،وقتی که من به فقر مطلق خودم پی ببرم و مادام با سبحان الله گفتن به تو بگم که ای خدا،من نیستم و تو هستی آنوقت که من و شیاطین نباشیم آنوقت دیگر این کلمات هم نیست،بلکه تو با کلمه یکی می شوی و در اولین قدم در کلمه متجلی.

آفرین.خوب گفتی و وقتی تو خوب بگویی فرقی نمی کند که من بگویم یا تو بگویی چون در هر حال من گفته ام. و من می خواهم تو اینگونه گفتن را بیاموزی.

و من دوست دارم همه اینگونه گفتن را بیاموزند.دوست دارم همه عبور از هفت وادی عشق را ببینن و این سرزمین های سرشار از شور و مستی را تماشا کنن.خودت خوب می دانی که خیلی ها این سرزمین ها را طی کردن و شاید فقط گفتن ما باعث یک یادآوری باشه ولی به هر صورت اگر همه وادی های عشق را به خوبی بشناسند و راه های عبور از کدام را بدانند با معرفت و بصیرت به سوی حق قدم هایشان را برمی داشتند.

نمی دانم،باز نمی دانم اینها را من گفتم یا تو گفتی.ولی...فکر می کنم که باز تو بودی که آن جملات بالا را گفتی اما چون هنوز منه من باقیست هر چه تو بگویی من خیال می کنم خودم گفته ام!

می خواستیم قبل از هر چیز درس های قبلی را با هم مرور کنیم:

اولین درس توبه اس.توبه از تمام آنچه که غیراز من است.از تمام خطاها.یک توبه ای که تو را با من یکی بکنه.

درس دوم درس طالب حقیقی حق بودنه.تا تو حقیقتا طالب نباشی نمی توانی در این مسیر ثابت قدم باشی.

درس سوم: وقتی  خوب و درست و حسابی طلب کردی آن وقت از هر چه غیر من باشه توبه می کنی.ولی مگر توبه به همین راحتی ها ست.توبه کامل یعنی بازگشت به اصل و بازگشت کامل جز با پاک کردن تمام نقاط ناپاکی که در اثر گناه آلوده شدن ممکن نمیشه.پس حالا که طلب کردی باید یاد بگیری خود اصلیت که وجود خودم باشه چطوریه تا تو هم بتوانی آنطور باشی:پاک وسبحان...

هوووو وه.چقدر سخت ...

بله،فکر کردی شوخیه.بهشت به سختی ها پیچیده و جهنم به هواها وهوس های لذت بخش.

ولی نمیشه.خوب میدانم نمیشه.

دیدی؟در هر لحظه شیطان حرف هایی می زنه و تو تشخیص نمیدی و اونها را تکرار می کنی.این کلماتت باز هم از شیطان بود.میشه.مطمئن باش که تو می توانی.فقط باید همت کنی و تقوا داشته باشی.

ولی تقوا داشتن که ساده نیست.تو باید به من کمک کنی.

بله،ولی تو باید بخواهی و طلب کنی.مگه من به تو اختیار ندادم که مسیر را انتخاب کنی؟

تقوا را باید یاد گرفت.معمولا تا بارها منو تنبهم نکنی یاد نمی گیرم بترسم.مثل بچه ای می مانم که تا ده بار دستم قد بخاری داغ نخوره یاد نمی گیرم دیگه بهش دست نزنم.

اگر این را بدانی خیلی خوبه ولی خیلی خوب میشد اگر هر چه را می شنیدی عمل می کردی.اگر اینطور می بودی بهتر پیشرفت می کردی.

ولی اینطور بهتر به آنچه که خودم بهش می رسم عمل می کنم.

خب،قبول،اما این روشت باید برای برطرف شدن تاریکی و کنار گذاشتن شبهات باشه،نه جدال و فرو رفتن در تاریکی.یعنی وقتی  بدی چیزی را درک کردی دیگر حق نداری در آن وارد بشی و آن دیگر باید یک اصل محکم در زندگیت باشه.این کارت یک جورایی کله شقی بیهوده اس.مگر من این همه نبی و حجت را برای چه فرستادم؟خنده دار نیست اگر بعد این همه حجت تازه تو راه بیفتی که خودت با آزمایش و خطا راه درست رو پیدا کنی؟باید بدانی اگر من گفتم اینجا خطرناکه، یقینا خطرناکه و اگر وارد بشی حتما ضرر می کنی.کی میشه به این حقیقت ایمان بیاری و اینقدر خطا نکنی؟کی میشه تسلیم ریزترین حرفام بشی و حقیقتا ایمان بیاری؟؟

درست میگی.مطمئنم درست می گی.کاش می توانستیم اینطور  باشیم ولی همیشه جومحیط نمیگذاره،این شیطان لعنتی نمی ذاره.خواهش های نفس هم که دیگه حرفشو نزن.

میدانی بعد وادی طلب به چه وادی میرسی؟

آره،می دانم.میگن وادی عشق.

درسته.وادی عشق.ولی می دانی این عشق چیه و چه وقت حقیقتا ظاهر میشه؟

شاید خیلی ها نوع زمینیش را تجربه کرده باشن.شاید شبیه به اون باشه.

شباهت هایی هست ولی این کجا و آن کجا؟عشق مجازی قطره ای بیش نیست.تازه خیلی هاش حتی آن یک قطره هم نیست،بلکه فقط هوا و هوسی کودکانه اس که به شکل عشق در میاد.عشق حقیقی بعد از پاک کردن وجودت از ناپاکی ها آهسته آهسته ظاهر میشه.هرچقدر تو پاک تر بشی یواش یواش محبت من ظاهرمیشه.تا این ناپاکی ها هست محبت و عشق من ظاهر  نمیشه.اگر هم چیزی باشه لطف و کرامتی هست که بهت قطره ای از عشق منو نشان بده.تا وقتی باطن تو نجس باشه چطورمی توانی انتظار جذبه عشق رو داشته باشی؟

پس اگر مرد راهی باید کمر همت ببندی و محکم و جدی شروع به حرکت کنی و هم آلودگی ها را خوب بشناسی و هم صفات مرا.مگر تو عزیز من و از جنس خودم نیستی؟چطور می توانی بدون شناخت صفات ومشخصات این جنس شبیه به او بشی؟؟

آخه چطور  میشه چیزی رو که ندیدیم بشناسیم؟

درست میگی اما این که کاری نداره.کافیه یه نگاه به راه و روشی که حجت هایی که برات فرستادم در پیش گرفتن بندازی و خودتو شبیه به اونها بکنی.

شبیه به اونها یعنی چه؟

یعنی صفات خلقی و روحی  آنها را بشناسی و شبیه به اونها عمل کنی تا به این ترتیب شبیه به من بشی.مگر من پیامبر بزرگ و عظیم دینتان را متخلق به اخلاق الهی و دارای خلق عظیم معرفی نکردم؟پس باید پا جای پای او و جانشیناش بگذاری تا مثل من بشی.

این کار سخته.من ضعیف و بیچاره چطور بر شیطان و نفس چیره بشم؟؟

طلب از من؛ همت بلندی که باز باید طلب کنی تا بهت ببخشم.یاد من که مانع فراموشیت میشه.اینها اصلی ترین ها هست که بقیه امور زیرسایه اینها ممکن میشن.از وقتی با توبه قدم در وادی طلب گذاشتی و با رعایت تقوا از کارهای زشت  مشهود دور شدی و با رعایت دقیق و موشکافانه تقوا صاحب مقام ورع شدی آن وقت آهسته آهسته با گذر از تمام نقاط مشکوک خودت را در وادی زهد خواهی یافت.وادی زهد در انتهای رعایت ورع بر تو نمایان میشه.زهد یعنی حتی یک نگاه خریدارانه هم به دنیا نداشته باشی.زهد یعنی اینکه بدانی دنیا مفتش هم نه تنها نمی ارزه ،بلکه باید همیشه از مفتش هم فرار کرد.

بعد از وادی زهد وادی فقر و فنا ظاهر میشه.زاهد که شدی باید در انتهای آن بدانی که چقدر فقیری و درمانده.تو با توکل مطلق است که می توانی از فقر پلی بسازی برای پیشرفت.وقتی این توکلت به تمام و کمال رسید آن وقت است که از فقر به مقام توکل رسیدی.در مقام توکل تو فقط به من وابسته ای و کوچکترین اعتمادی یا اعتنایی به آنچه در دست دیگران است نخواهی داشت.......

وقتی در مقام توکل با تمام وجود پیش رفتی ،آن وقت خواهی دید پس از توکل کامل هم برخی امور ناشدنی هستند،پس درک خواهی کرد که عدم انجام برخی از این امور را حکمتی است.پس به آنچه که بدان رسیدی یا نرسیدی قانع می شوی.یعنی راضی می شوی به هرآنچه که در نهایت رخ داد.اینجاست که از مقام توکل به مقام رضا می رسی.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:38  توسط جعفر | 

یا لطیف

"نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را"

که من افتاده در خاک و تو در حال تماشایی

تو بهتر دانی و من نیز خوب می دانم

که من آنی نبم که در ضمیرت دوست می داری

"چه فرقی می کند پژواک یا فریاد جان من"

که تو حال دلم را بهتر از من خوب می دانی

منم افتاده ای بیچاره در خاشاک این دنیا

فراموشم مکن ای عشق،که قلبم هست زندانی

"چه می پرسی ضمیر شعرهایم چیست جان من

مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری"

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

الهی،پناهی،مهربانی،دستگیری،روزهایم را پناهی،شبهای خلوتم را در تماشایی.الهی،الهی،الهی،چه حال افتاده امشب در ضمیر شعرهای من،کجا هستی که شعری سازم با ضمیر تو در این تنهایی،کجا هستی که چشمم خشک  و قلبم سنگ گشت از دوری و فراموشی.از فراموشی...از غفلت و تنهایی.از طول دوران هجرانی که قلب های لطیف را به سختی سنگ می کند.قلبمان از دوری موسی فریب سامری را می خورد و گوساله خود را می پرستد،ولی افسوس که نیست موسایی که این گوساله زرین را بشکند و بسوزاند.امان از این حال مرگ آور.امان از این ماندن در این زنده گی سرشار از سایه مرگ.الهی ،امشب در سر شوری دارم ،اما شور امشب کجا و شور و حال آن روزهای عطر آگین از حضور عشق کجا.کجا رفت حال اشک و اضطراب های شبانه و آهنگ ضربان های زیر و بیم زیر پیراهن.

خدایا،تا کی باید صبر کنیم در این ظلمت کده فراموشی.در این مرداب پر از سرهای از تن جدای زنده های هرزه گرد و شاد از نوشیدن زهر تلخ زندگی،بدون حضور عشق.آخر تو بگو مگر می شود بعد از درک لذت عشق بدون عطر حضور او زندگانی را شاد یافت؟هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما ،ای ماجرای شعر و شبهای جنون من،آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:34  توسط جعفر | 
یا لطیف

سلام

امروز پیامی داشتم از یه خواهر خیلی قدیمی و خوب که هر چه یاد گرفتم از راهنمایی های او بوده که یاد گرفتم.

خوب هستید؟از این طرفا؟

همین بود خواهریتان؟؟نامرد نباشید و احوالی از این برادرتان بپرسید.ایمیلتان کار نمی کنه.ممنون میشم  اگر ایمیلی به من بدید، آبجی ر.ج  نامرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:25  توسط جعفر | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

شاید باور نکنند ،شاید درک نکنند، نمی دانم...،شاید هم همه همینگونه باشند،اما من آدمی نیستم که به سادگی چیزهایی که بخشی از وجودم شده اند را دور بیندازم،اگر برای خدا باشند...

امروز(جمعه عصر) می خواستم تماس بگیرم با شما اما هر کار کردم نتوانستم.نا امید بودم.نا امید از اینکه اگر می دانستم حرف هایم را وزن و ارزشی هست،باز سعی می کردم آنچه را که حق یافته ام را بگویم،اما وقتی می بینم آنقدر سبک است که اثری ندارد حتی از خودم نا امید می شوم.از خودم بدم می آید وقتی حرف هایم کوچکترین اثری نداشته و همچنان حرف های پیشین که بوی ناامیدی از آنها می آید بر زبان دیگران جاری می شود.ناامید شدم از خودم...

آن سوی نادیدنی ها چه دیده می شود؟چگونه می توان آن سوی نادیدنی ها را دید؟

پرده های ظلمانی را باید بالا زد تا چشم دل نادیدنی ها را آنجا که هست نیست می شود و نیست هست، ببیند.آنجا اقیانوس بی کرانه توحید است.آنجا که انسان با بصیرت حرکت می کند و با یقین.

حرکت بدون بصیرت نتیجه ای جز گم شدن در بیراهه ها ندارد.بیراهه هایی که شاید در مراحل اولیه هر کودک تازه به پا افتاده ای بتواند با تعابیر خوبی یا بدی ،صحیح و خطایش را از هم تفکیک کند ،اما اندکی جلوتر دیگر راه حق و راه باطل را جز کسانی که خداوند بصیر آنها را آگاهی و روشنایی ببخشد تشخیص نتوانند داد.

نشانه ی بصیرت حقیقی یقین است.هر حرکتی که با یقین نباشد متهم به آلودگی و گمراهی است.و البته در مسیر حق نمی توانیم همیشه منتظر رسیدن به یقین باشیم.اینکه در این حالت چگونه باید تصمیم گرفت را خواهم گفت.

اما از جمعمان اگر بخواهم بگویم،اینجا را من جایی می  بینم که به خواست خدا در مسیر حق است و من در این اندکی شک ندارم.(به قول حافظ جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو،خانه می بینی و من خانه خدا می بینم).دوست ندارم خیلی از مسائل را بازگو کنم اما به شما برخی از مسائل خصوصی خودم را می گویم تا فقط بدانید اگر می گویم حق است با خواهش نفس نیست که این را می گویم.اگر بخواهم وارد استدلال های تشخیص حق و باطل بشوم می توان با یک بحث طولانی حق بودن آن را اثبات کرد اما ترجیح می دهم فقط  وجود یقین را اثبات کنم تا علت یقین را،باشد که موثر باشد.

 

.......

آنچه که آن را یقین می دانم هم به راحتی به دست نیامده.هر چند این راه را صحیح نمی دانم و به کسی توصیه نمی کنم اما این یقین و اطمینان حاصل بیش از شش ماه مراقبه مستمر و کنار گذاشتن کامل خیلی از امور زندگی است که به لطف خدا نتیجه  و ثمره و برکتش انرژیی شد برای پیشبرد اهداف جمعیت که تماما وسیله  و لطفی از جانب خدا بود.

با اطمینان می گویم،به قول یکی از خیرین اگر جایی باشد که خدا بخواهد به واسطه ی فعالیت آن عذاب را از مردمان هفت رنگ این سرزمین بردارد و برکاتش را بر آنها نازل کند همینجاست.فکر می کنید چند گروه هستند که در شهر کرمانشاه و حتی در ایران درست ترین هدف ها را نشانه رفته اند و چشم امام زمان به سوی آنها دوخته شده؟؟

کمتر از انگشتان دست ، که البته بیشتر آنها تمام کارهایشان عالی نیست،ولی کم و بیش بی هدف نیستند و می دانند چه هدفی را دنبال کنند.گروه هایی که به ظاهر کارهای دیگری انجام می دهند،مثلا تئاتر کار می کنند یا مراسم دعا برگزار می کنند ،ولی در حقیقت به جنگ بزرگ و وحشتناکی که بین سپاه حق و سپاه شیطان شکل گرفته رفته اند(و ما در مقدم ترین خط ممکن ایستاده ایم).

امروز شرکت در این مبارزه یک تکلیف است.کار خیر را همه می توانند انجام دهند،در هر جا و به صورت فردی ،و حتی اگر برای ارضای نفس و رسیدن به آرامش که شاید خود یک نوع خودخواهی است باشد چه بسا افراد شخصا بهتر بتوانند کار خیر انجام دهد،اما حقیقتا" آن کجا و این کجا؟پس اینکه می  گویم هدف را بشناسیم،اینکه نقطه های ریز روی نقشه ی فرش را در جلسات اندیشه و... می بینیم و از  اینکه این نقطه ها در کنار هم یک نقشه ی دقیق را تشکیل داده اند غافل می شویم و... همه نکات ریزی است که چون همه فقط نگاه و دیده های خود را قبول دارند،مجموعا اینگونه نارضایتی ها را به وجود می آورند.مشکلات و نارضایتی هایی که باید آنقدر بزرگ باشیم که آنها را مضحک و بچه گانه ببینیم ،نه اینکه زیر بار مسخره ی آن بشکنیم و کم بیاوریم.

داستان های قرآن را با کنکاش  و دقت نگاه کنید،مادام خودتان را در آینه قرآن تماشا کنید.داستان آن اقوامی که هزار معجزه دیدند و ایمان نیاورند و از عجلشان لحظه ای پیش و پس نیفتادند.خوب که بنگرید به سرگذشت آنها خواهید دید که برخی فقط به خاطر شک بود که راه را گم کردند،برخی به خاطر  آنکه می گفتند تا خود به چشم خود حق را نبینیم ایمان نمی آوریم تا آنجا که گفتند ای موسی خدای را به ما نشان بده تا پس از دیدن به او ایمان آوریم.داستان آنها که فقط به خاطر جدال گمراه شدند(ان الذین یجادلون فی آیات الله  بغیر سلطان...-غافر56)،داستان آنها که دستشان را به جای خدا در دست سامری گذاشتند و گوساله پرست شدند،نه به خاطر آنکه از خدا دور شوند،بلکه به خاطر آنکه فکر می کردند خدا همان است.داستان آن قومی که در اثر شاید یک خطای کوچک مانند شاید غرور،شاید خودبینی،شاید حسد،شاید بی توجهی به نشانه های صریح حق دست از حق کشیدند و نه تنها علی را پیش از شهادت هزار بار کشتند،بلکه چند صباحی نگذشته بود سر از تن پسرش جدا کردند همه نشانه و حجتی است برای ما.

گفتم خواهم گفت چگونه باید تصمیم گرفت.در جایی که جاده باریک تر از مو می شود و انسان شک دارد، اگر او در مسیریست که از اصل باطل می نماید ،اگر بخواهد انتخاب کند واضح است که باید جدایی از آنجا را برگزیند،و در جایی که انسان در مسیریست که از اصل حق می نماید،به هنگام شک باید بماند و استقامت کند.این نکته های کوچک اگر رعایت نشوند همانا گمراهی را به همراه خواهد داشت.

از مدتها پیش نشانه های خطر را در خیلی ها میدیدم ولی هشدارهای غیرمستقیم سودی نداشت.خوب می دانم که از هیچ هیچترم و ادعایی جز خاک بودن،جز هیچ بودن ندارم و خودم را در جمع بچه ها بدون تعارف یا تلاش مثلا برای شکسته نفسی، کوچکترین و گناه کار ترین فرد جمع می دانم اما این روز جمعیت را من از شب قدر پارسال به وضوح می دیدم.از شب قدری که باید پرواز در ملکوت باشد،رسیدن به سقف باشد تا هر کس بداند تا سال  آینده چه سقفی خواهد داشت،اما دیدید که مضحک ترین شوخی ها و بحث های بچه گانه ورد زبان این بچه ها بود در آن شب عظیم.شبی که باید بوی خون میداد برای تک تک ما.(ناگفته نماند که مراسم آن شبها،از بهترین مراسم ها و شاید حتی بهترین مراسم جمعی این شهر بود ،اما باز اشتباهات فردی اعضا که در خلوت تنهایی شان هم وجود دارد باعث شد خیلی از ثمراتی که می توانست داشته باشد به دست نیاید.)

آن ثانیه هایی که برخی برنامه های عملی مثل ختم قرآن و... را اعلام می کنیم و کسی رعایت نمی کند به سادگی می بینم آینده ای را که در آن فرد و نتیجتا جمع دچار مشکل می شوند ،اما شما بگویید،چه کار می توانم بکنم وقتی ایمان ندارند به آنچه که گفته می شود؟اینها عین حقیقت است و هرکس با چشم خود باید ببیند تا باور کند .علتش را هم بخواهید بدانید این است که اینجا را بر  خلاف خیلی جاهای دیگر که وابسته امام جمعه و رئیس فلان کارخانه و فلان آدم کله گنده است، فقط وابسته خداوند است و خودش بوده که کارها را به اینجا رسانده،پس قبل از هر چیز او نزدیک شدن به خود و معنویاتش را از ما می خواهد ،که هر چه ما به آن نزدیک تر شویم در کارها هم موفق تر خواهیم بود و هر لحظه ای که از این مسیر دور شویم و حتی ذره ای بخواهیم دچار عجب شویم ،آنگاه دست مقتدر و مهربان هدایتگر اوست که به ما نشان می دهد چگونه بعضی ها در حال خارج شدن از مسیر هستند.همین است که این مشکلات خیلی زود به چشم می آیند و ظاهر می شوند.

اگر بچه ها مشکلات لحظه ای را می بینند و انتظار دارند با معجزه ای هه چیز درست شود من می بینم و می دانم که تا از دروازه رجب تمام شخصیت های یک جمع شروع به خودسازی نکنند و در سیر در این مسیر،قدر شب های قدر را نشناسند نمی توان امیدی به دست یافتن به نتیجه ای موثر داشت.پس من اگر برنامه ریزی هم انجام بدهم برنامه هایم را برای دست یافتن به این هدف یکساله می بندم،نه آنکه مثلا با داد زدن روی سر کسی یا جریمه لحظه ای که البته باید خیلی جاها باشد،بخواهم به جای ریشه،سرشاخه های مشکل را قطع کنم.

اما خیلی ناراحتم و از دست خودم شاکی.اگر متن قبلی را برای شما با آن لحن نوشتم به خاطر آن بود که خیلی فکر کردم به علت دور شدنتان از جمع و تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که حتما تقصیر از جانب من بوده که به علت کم توجهی ها یا بی تفاوتی ها یا هر چیز دیگری که ممکن است بوده باشد باعث شده ام امروز شما به جای آنکه اینجا را خانه ای بدانید که باید به هر قیمت شده کمک کنید به ساخته شدن پایه های مثلا ویرانش،شده اید مثل آن مهاجرانی که چون وطن جای آسایشی برای آنها نیست از آن مهاجرت می کنند تا به آرامش برسند.(که البته در خیلی از مواقع هم به آرامش می رسند،آرامشی که اگر بخواهیم آن را نشانه ی حق و باطل بدانیم به قول یکی از دوستان 99 درصدش شیطانی

است.)

زیاده گویی نکنم بهتر است.دوست ندارم اتفاقی بیفتد که نباشید و با دعای خالصانه ی بسیار زیبایی که داشتید یقین دارم دست حق پشیتیانتان است و هرگز خدای مهربان شما را به حال خود نخواهد گذاشت،بنابراین یقین دارم اینگونه نخواهد شد.دور شدن شما از جماعتی اینچنینی هزار نکته ی منفی دارد که می توانم استدلالی و با استفاده از یک سری مباحث مفصل آن را اثبات کنم اما فکر نمی کنم حق آنقدر تیره و تار شده باشد که نیاز به این بحث ها داشته باشد.

خداوند در انتهای حقیقت نشسته و ابتدای باطل نزدیک ترین نقطه به جاده حق است.آنجا که جاده ی باطل از جاده ی حق جدا می شود راه ها چقدر متشابه اند.پس اگر با یقینی شهودی روبرو نیستید پرده شک را در کنار بیندازید و بیشتر به دنبال یقین نگردید،چرا که همین از باریک و خطرناک ترین دام های شیطان است که آن را به خوبی می شناسم.

حق را تنها نگذارید و حتی اگر مرا که قطعا پر از خطا و اشتباه هستم در خطا یافتید (که قطعا خطاهای زیادی می توانم داشته باشم) به جای پشت کردن به خانه ی خودتان کمک کنید تا آن را با صبری بی نهایت بسازیم،اگر خدا بخواهد.

دیروز عصر متنتان را که خواندم به قرآن تفال زدم این آمد:

قل اطیعواالله....(54 الی 56 نور).

اینجا را تمام می کنم با نام آنکه آنقدر نزدیک است به ما و آنقدر با ما یکی است که هر گاه برزبان خود نامش را بیاورم  ،چون او را جدای ازخود دیده ام مشرک شده ام.پس از زبان او، او را می خوانم...

به نام خدایی که با من یکی است و من با او یکی هستم، با همه ی پاکان روزگار یکی است، پس من با آنها هم یکی هستم.به نام آنکه اگر نبود لطف های بیکرانش،من بودم و تنهایی و دریایی از تاریکی،به نام آنکه نمی گذارد تنها باشم،حتی اگر در قعر چاهی تاریک باشم.به نام آنکه هزار پرده نمایش راه می اندازد تا فقط به ما بگوید:من همینجام.لابه لای نفس هات،پشت پرده چشمت،پشت زبان قلبت،کجا را نگاه می کنی؟اینجا،همینجا،به درون نگاه کن،به درون تکیه کن،به درون توکل کن،به من که هستی در دستان من است و من با قدرت تمام پشت دست های تو،لای ضربه های زیر و بم ضربان های قلبت،جاری در شبنم های جویبار اشکهایت.به کجا می نگری؟از که یاری می جویی؟به دنبال کدامین هم نفس می گردی،وقتی من در کنارت نشسته ام،دست نوازشم را بر سرت ببین،ببین،ببین،ببین نوازش باد بر دیوارها را ،ببین،ببین که دیوار های سنگی چگونه خشک و غمگین از نرم شدن خود ناامید شده اند.می خواهی مانند آن دیوار های سنگی شوی؟نمی خواهی با ترنم زیبای باد به رقص آیی و آواز شادمانی سر دهی؟به چه می اندیشی به جز به اندیشه ی من؟به چه می پیوندی جز نسیم انس من؟از چه غمگینی با حضور نزدیک من؟؟؟آیا ناسپاسی نیست تویی که مرا داری،با حضور من غمگین باشی؟دلمرده و افسرده باشی؟؟غم را بگذار برای آنان که غمگینند از دوری بت هایشان.به جز غم من آیا غم دیگری می شناسی؟و من همیشه در کنار تو ام.پس از چه غمگینی؟چگونه بنده ی من،وقتی که من هستم دردهایش را به غیر من می سپارد؟من همینجا هستم.چرا قدرت مرا از درونت باور نمی کنی تا اینقدر شکننده نباشی؟چرا نمی دانی که تو را انتخاب کرده ام برای خودم،نمی دانی؟درک نمی کنی؟من رحمانم،رحیمم اما غیور هم هستم.مبادا جز به من توکل کنی.به خودم تکیه کن،دلت دریاست،اقیانوسش کن و به من بسپار این گوی جهان نما را تا به تو نشان دهم پرده در پرده نادیدنی ها را...

ایمیل من:

jafar_daneshparvar@Yahoo.com

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:0  توسط جعفر | 
یا لطیف
خواهر عزیزم،..... ......
سلام
متنتان را با جمله ای شروع کرده بودید که مرا یاد جمله ای آشنا انداخت،آشنا نه از زبان آن نویسنده،بلکه از زبان یک انسان بزرگ.
و داستان تکراری همیشگی تاریخ باز هم تکرار می شود.
"حرف هایی هست برای نگفتن،حرف هایی که گفتنش زبان را آتش می زند و نگفتنش مغز استخوان را..."
پس بدانید که زخم ها همیشه هستند،و دردهای شکننده ی استخوان های استوار نیز همیشه بوده اند و خواهند بود.
آنچه که سازنده است درد است و مرد را دردی اگر باشد خوش است... .
خداوند را سپاس می گوییم از اینکه ما را بی درد نیافرید.خداوند را سپاس می گوییم از اینکه درد را درمانی بر غفلت های کشنده ما نهاد تا مبادا روزی ما هم همچو آنان شویم که به خیال خام زندگی ،در روزمرگیی مرگ آور مردگانی را زندگانی تصور می کنند و... .
پس از اینکه در این لحظه  غم ها و دردها شما را به عمق درون برده و با خود به این صحنه کشانده نگران نباشید و خدا را سپاس بگویید که حداقل به شما این درک را داده که دردهایی هم هست که می توان به آن فکر کرد.
اما افسوس می خورم از اینکه چرا باید پرنده ای بوده باشید که در اوج پرواز ، سقوط خود را با قهری کودکانه سبب شده باشید.البته این قهرهای کودکانه از عمق عشق انسان است.حتی آن کسانی که خودکشی می کنند به نحوی می خواهند خودشان را پیش خدا لوس کنند!پس تصور نکنید گناه کبیره ای مرتکب شده اید که خدا  از شما نگذرد.اصلا در مقابل خدا شما جوجه تر از آن هستید که او بخواهد به خاطر آن قهرتان شما را دوست نداشته باشد!

اصلا کی گفته که ما می توانیم عاشق خدا باشیم که بخواهیم و بتوانیم او را دوست داشته باشیم و بعد فکر کنیم او را دوست نداریم ؟ ما فقط خیال می کنیم عاشق خدا هستیم.این اوست که با عشق خودش پاهای ما را به حرکت وامی دارد،ولی گاهی ما خیال می کنیم که عددی شدیم و بعد از چهارتا بال بال زدن خسته می شویم!
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو.که نه معشوقش بود جویای او....
در دل تو مهر حق چون گشته نو،هست حق را بی گمان مهری به تو....
پس حالا که خودتان می دانید که چقدر بچه  بازی در آوردید تمام مظاهر مسخره ای که به خاطر آن لج بازی اولیه بهش دست پیدا کردید را شناسایی کنید و کنارش بذارید.فکر می کنم این کفاره خوبی برای آن قهر بچه گانه باشه.
در ضمن،جمله اعتماد به نفس کاذب خیلی مسخره بود.اعتماد به نفس کاذب یعنی چه؟؟ فکر کردید تا وقتی خدا نخواد امثال من و شما می توانیم قدم در حریم معصومین بگذاریم؟پس یقینا آن هم جزئی از بازی های مهربانانه خودش بوده.

او با دست خودش گاهی ما را بالا می بره،ولی ما خوب استفاده نمی کنیم و خراب کاری می کنیم ،پس او با دست خودش انسان را دچار قبض می کنه تا قدر آن بسط قبلی را بدانه.هر چه دوره ی قبض(حالت روحی منفی احساس دوری از خدا) طولانی تر باشه،اگر  شخص راهشو گم نکنه و خوب استقامت کنه،بعد از آن دوره ی بسط (احساس نزدیکی به خدا)طولانی تر و خوب تری در انتظارشه.
یه عده توی این قبض ها،توی این دور شدن های مصلحتی کم میارن و از خدا رو بر می گردانن و راهشان را گم می کنن ولی او به راحتی دست از سر آدم بر نمی داره.یه مدت که می گذره باز درون آدم رو دچار غم و اندوه می کنه یا اونو دچار حادثه ای می کنه و این یعنی اینکه او باز داره سعی کنه ما رو برگردانه. می گه بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست... . بعد یواش یواش براش دعوتنامه های مختلف می فرسته و مرحله مرحله اونو وارد بازی های جدید میکنه.جالب اینجاست که آدمه گاهی فکر می کنه که خودشه که داره این مراحلو برای خودش پیش میاره در صورتی که نمی دانه تمام این صحنه ها از قبل طراحی شده بوده،حتی آن صحنه های دور شدن که قطعا مقدمه ای بوده برای پروازی قوی تر،محکم تر،عاقلانه تر،استوار تر و ماندگار تر...
و حالا وقت اون پروازه...

الذین قالو ربناالله ثم استقامو تتنزل علیه الملائکه،لا تخافو و لا تحزنو...

عصر بعد از خواندن نامه شما قرآن را باز کردم وسطاش نوشته بود:
قل انما اعظکم...(بقیه شو از قرآن بخوانید:سبأ-46).
حالا بشینید خوب فکر کنید.نمی خوام شعار بدم و جو جمعیت رو شاعرانه مقدس جلوه بدم،چرا که حقیقت نیاز به این حرفا نداره،اما سر فرصت بشینید فکر کنید که چرا شما و خیلی های دیگه وقتی از خدا خواستن اونها را به خودش نزدیک کنه بعد از مدت کمی از اینجا سر در آوردن؟اینجا چه چیزی هست که پناهگاه خیلی از فراری هایی که می خوان برگردن به سمت آسمان شده؟
بعد فکر کنید ببینید اینجا تا کجا می تانه آدمو بالا ببره و اصلا این صحیحه که بعضیا فکر می کنن خب،من یه مدت از اینجا استفاده کردم،حالا به نتیجه رسیدم،پس بذارم برم،چون دیگه مثلا خوب شدم یا اینکه دیگه بهتر از این نمیشم!
متاسفم که از این اتفاقا بین بچه های ما رخ می ده.باید به این جور آدما گفت:قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ .... باید بگذریم از آنها که امیدی به ایام الله ندارند... باز باید نگاه کنیم به نهج البلاعه مولا اونجا که میگه در احوال اقوام پیشین بنگرید که چسان در آزمون و ابتلا بودند.آیا رنج هایشان از همه بیشتر نبود؟در زمانی که فرعون ها آنها را زیر بار بردگی خود می کشاندن.اما وقتی خداوند استقامت و صبرشان را در راه حق دید،روزگار را چنان دگرگون کرد که فرعون ها را به زیر  پا کشاندندپس آسایشی برایشان پدید آمد که هرگز فکرش را نمی کردند.(فکر کنم اواخر خطبه ۱۹۲ باشه).
اما خیلی اشتباه می کنید که می گید به درد نخوردید.البته این خیلی خوبه که بر عکس خیلی ها که هیچ کاری نکردن و فکر می کنن همه کار کردن،نشستید بررسی کردید و دیدید وزنی که باید می داشتید را نداشتید،اما بدترین اتفاق اینه که انسان وقتی می بینه اونطور که باید باشه نبوده،صورت مسئله را از اصل پاک کنه و کلا مسیرش رو عوض کنه.نکته ی دیگر اینکه کی به شما اجازه داده که کاری که برای خداست را کوچک ببینید؟مگه امام معصوم نگفته که هیچ کار به ظاهر کوچک خیری را کوچک نشمارید.کاری که برای خداست ،کار خداست،انجام دهنده اش هم خود خداست.کاری که خدا راهش بندازه و خدا انجامش بده رو شما به چه حقی کوچک می بینید؟پس همان ثانیه هایی که حتی کوچکترین قدمی با نیت خیر برداشتید،یقینا دست خدا حامی و هدایت گر شما بوده.
اما از جهات زیادی علت اینکه خیلی از بچه ها احساس آرامش خاطر نمی کنن اینه که هر کاری می کنیم به سمت درستش برن مادام به سمت حاشیه ها می رن و چیزهایی که باید رعایت کنن رعایت نمی کنن.به جز تمام آن مراتبط معنوی که باید رعایت بشه ما دو تا کار اصلی داریم.هر کس توانست پول خوبی جمع کنه به ازای هر ریالش سود و ثمر به محرومین رسانده و هر کس هم بتانه این پول ها رو درست برای خانواده ها هزینه کنه باز بهترین سود ها را برده.پس به جای اینکه می گید چرا مرا رابط کردید سعی کنید رابط خوبی باشید.یا نه،رابط معمولی باشید،ولی مدیر خوبی برای برنامه هایی که دارید باشید.خودتان را بابت نتیجه ندادن طرح ها سرزنش نکنید که بخش عمده اش به خاموشی وجدان بعضی بچه ها و بعضی بی نظمی های دیگه بر می گشت.پس به جای فکر کردن به پاک کردن صورت مسئله، بشینید خوب فکر کنید ،خوب برنامه ریزی کنید و اصلا هم عجله نکنید.شما می توانید و باید بهترین باشید،پس سعی کنید بهترین طرح ها را با تفکر و دقت و مشورت با تمام کسانی که تجربه دارند طرح ریزی کنید و با قدرت  توکل و تقوا که  در این کار همان حرکت و دقت و مراقبت ،پیش از هرگونه حرکت هست طوری حرکت کنید که شیطان نا امید کننده را با یک حرکت شجاعانه مات و مبهوت کنید.
اگه بگید اینجا به کمکتان نیاز نیست دروغ گفتید،شما یه نگاه بندازید به اکثر بچه ها.من واقعا متاسفم که اینقدر ضعیف هستن و شکننده.ببینید چقدر زود کم میارن و راه رو در آخرین نقطه های تاریکی و دو قدم مانده به روشنایی گم می کنن؟چرا باید اینطور باشه؟چرا بچه ها هنوز درک نمی کنن که در تمام دنیا جایگاهی بهتر از خدمت خالصانه به خلق برای نزدیک شدن به خدا وجود نداره.چرا وقتی به مشکل بر می خوردن عین بچه به جای کمک به اصلاح مشکل نامردانه میدان را خالی میکنن؟چرا نمی توانند درک کنند که تمام معنویات ظاهری دم دست از دعا و نماز و ذکر و اشک و عزاداری و... در نهایت اگر ثمری برای کسی داشته باشه باید به همین خدمت ختم بشه.و بر عکس،چیزی که کمک بکنه به وجود آن ذکر و نماز همین کارهای عملیه.عملی که باید به خداگونه تر شدنمان ختم بشه.به خدا شدن ،به توحید و به یکی شدن با حضرت عشق منتهی بشه(که اولین تجلی خداگونه شدن همینجا می توانه باشه).پس ببینید چقدر عالی میتانه باشه جایگاهی که هم عبادت حقه و هم نتیجه ی عبادت حق.
پس این مسخره بازی های دختربچه گانه را کنار بذارید و با توکل مطلق بر خدا به جنگ تمام وسوسه های شیطانی درونتان برید و هر وقت صداشو شنیدید و استدلال های سستش را دیدید توی دهانش بزنید و بشینید با توکل بر خدا برنامه ریزی کنید برای تبدیل شدن به یک ستون استوار برای جایی که خدا شما را دعوت کرده.

خدا میگه واقعا می خوای به سمت من بر گردی؟برو دست چهار تا آدم نا امید رو بگیر ببینم چقدر راست می گی؟اونوقت یک دفعه می بینید شمایی که آمده بودید به خودتان یا دیگران کمک کنید به محض راه افتادن خالصانه به نقطه ی هدف رسیدید و آنچه که خدا فقط خودش می دانه شدید،توی دریای توحید افتادید و خدا شدید....

من کشتی می سازم برای آمدن طوفان.بگذار تمام جهان مرا مسخره کنند و طوفان را خیال بدانند.
هر کس در ساخت این کشتی در کنار ماست به امید گفتن آن بسم الله مجراها و مرساها بگوید بسم الله...
یا علی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:48  توسط جعفر | 
بسم الله الرحمن الرحیم


و من هر روز می بینم دستان مهر و لطف تو را که دستهای ضعیفم را می گیرد و بالا می برد،آنچنان مخفی،آنچنان لطیف که گاهی حتی خودم هم فکر می کنم این منم که می توانم!
سبحان الله،سپاس می گویم تو را که هر چه هست تو هستی ... .

الهی،چرا این همه ضعف و ناتوانی هست در این مردمان؟چرا صبرها اینقدر شکننده است و چرا کمرها به سادگی زیر بار کوچکترین مسئولیت ها خم می شود و گاهی حتی می شکند؟چرا همه لاطاقه لنا می گویند؟چرا در هر وادی اجسادی در لابلای کوچه ها بر جای می ماند و چرا پیدا نمی شود آن انسانی که بتوان آنسان که می خواهد دلت با او بگویی و او گفتارت را نه آنکه بشنود،بلکه بتواند ببیند؟

خداوندا،
تو را سپاس می گویم که به من مفهوم تنهایی را آموختی،که به من آموختی در این زمانه انتظار یارانی استوار و همیشگی انتظاری بیهوده است.
تو را سپاس می گویم که مرا همچو آن خلقی که زندگی شان سرشار از دو گانگی است قرار ندادی.آنان که خود را جدای از کار تو می بینند و کار تو را جدای از زندگی خود،زندگی خود را می بینند که دارد فدای کار تو می شود! و کار تو را مانعی برای آسایش زندگانیشان.خداوندا ،تو را سپاس می گویم که به من فهماندی آسایشی اگر هست در مسیر توست و سعادتی اگر هست جز در مسیر تو نیست.
خداوندا،
بر صبرم بیفزای و یاریم کن تا در این ظلمتکده قلب ها ،روشنایی بخشی هرچند کوچک باشم.خداوندا،مپسند که شاهد تاریکی قلب یارانم و نا امیدی از روشن شدن آن باشم.روا مدار که کمرم زیر بار نادانی و تاریکی خرد شود،تا آنجا که به جای مهر،با قهر به جنگ ظلمت بروم.خداوندا،مپسند که صبر و مهرم نتواند قلب های سخت را نرم کند،مپسند که آتش محبتم آنقدر گرما نداشته باشد که  بتواند قلب های یارانم را از حرارت عشق شعله ور کند...
پس در این سودای بی سامان ،بسوزان هر طریقی می پسندی، که آتش از تو و خاکستر از من...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:39  توسط جعفر | 
یا لطیف
با یاد تو قلبها آرام گیرد...
فکر می کنی چطور در مورد برنامه های فعلی جمعیت فکر می کنن؟! خب،از جهاتی خیلی خوب شد ولی از جهاتی هم باید مراقب باشی.از این جهت خوب شد که خیلی چیزها این وسط مشخص شد.سقف ظرفیت بچه ها مشخص شد.سقف توانشان مشخص شد.برای خودشان معلوم شد کی چند مرده حلاجه.خوبیش به اینه که اعضا اگر کمی فکر کنن می توانن بهترین درسهای خودشناسی را داشته باشن.همین که بفهمن هنوز چقدر بچه هستن و کم ظرفیت خودش بهترین کمکه که به جای مغرور شدن به یک "من" بزرگ سعی کنن خود فعلی شان را بشناسن تا بهتر بتوانند برای بهتر شدن برنامه ریزی بکنن.
ولی فکر می کنی خودشان متوجه این قضایا شدن یا نه؟فکر می کنم خیلی هاشان اینقدر توی خواب و یا غرق در کارها و سختی هاش شده باشن که هرگز  به این فکر نکنن که این شاید یک موقعیت عالی خدایی برای رسیدن به شناخت بهتر از خودشان باشه.
باید بهشان حق بدی.البته خیلی باعث تاسفه ولی قبول داشته باش که این کاملا طبیعیه.خودت رو یک لحظه بذار جای اونها.بچه هایی که تا دیروز توی خانواده شان حداکثر چهارتا استکان می شستن یا تا سرکلاس  دانشگاه می رفتن و توی یک سیکل تکراری به ظاهر پیشرفته توی روزمرگی دست و پا می زدن حالا هر کدامشان شدن یه سرلشکر که می خواد به جنگ تاریکی ها برن.به به! چه شود! بچه هنوز درست و حسابی پا نیفتاده،اونوقت می خواد توی ماراتون اول بشه.درست به این می مانه که به بچه ای آموزش داده باشی ولی او آموزش ها رو اجرا نکرده باشه و  حالا بدون اینکه او رشد کافی پیدا کرده باشه اونو بندازی وسط گود و بگی بچرخ.خب،معلومه که چه اتفاقی می افته.خسته می شه،کوفته می شه،ذهنش درگیر یک بخش کار که می شه از بقیه کارها باز می مانه.نمی تانه خوب برنامه ریزی بکنه و گاهی هم اگر موفق باشه دچار یک بعدی شدن زندگی می شه.اینها همش به علت اینه که گوش به حرف حق نمی ده و مهم ترین مسائل رو به شوخی می گیره.چطور ممکنه کسی که در مسیر یک کار بزرگ قرار گرفته بدون خودسازی بتانه در اون موفق عمل کنه؟ چطور ممکنه با وجود عدم ارتباط با لایه های عمیق فکر٬ شخص بتانه به خوبی کارهاش رو مدیریت فکری بکنه؟ این بچه ها فکر کردن اگر بهشان گفته میشه یاد خدا را داشته باشید،نماز شب داشته باشید،نماز اول وقت داشته باشید و... اینها چیزهای خوبیه که بد نیست اجراش بکنن ولی اجراش هم نکنن اتفاق خاصی نمی افته! زهی تصور باطل،زهی خیال مجال!
چه کارشان میشه کرد وقتی هنوز اهمیت اونجاهایی که این مسائل مهم تشریح میشه رو درک نکردن و با تو بحث می کنن که من اگه کار مهم تری برای جمع داشته باشم این جلسات رو نمیام! کسی که حتی حاضر نیست برای شنیدن حرف هایی که به دردش می خوره وقت بذاره چطور انتظار داری پیشرفت بکنه؟آخرای جلسات و وقتایی که حرف می زنی نگاهشان کن که چطور دنبال فرار از جلسه هستن؟فکر کردن سر کلاس جبر و فیزیک  و مکانیک نشستن! یکی نیست بگه بچه جان،همینه که باعث تمام ناراحتی های تو و بدبختی های ما شده.

خدایا،من اینجا،توی این خلوتکده با تمام توان اعتراف می کنم که عاجز و ناتوانم از توجیه این ملت! مگه از دست خودت کاری بر بیاد!
فکر می کردن خیلی بزرگ شدن در صورتی که به وضوح می بینم با بچه گانه و ساده ترین مشکلات کمرشان فورا خم می شه و فورا آب روغن قاطی می کنن.علی جان،بهت تسلیت می گم و ازت شرمندم که من هم قطعا در مقابل تو دست کمی از بقیه ندارم.شرمنده ام که بهتر از این نتوانسته ام اونها را زیر سایه فرمانبرداری تو بیارم.واقعا برای خودم هم دردناکه.وقتهای نماز که می بینمشان،حرف های بیهوده ای را که می بینم...خدایا،یعنی حتی یک نفر هم پیدا نشد که همه چیز را سعی کنه دقیق و کامل رعایت کنه؟
اگه به خاطر جمعیت نبود کامل کامل می گذاشتمشان به حال خودشان تا می فهمیدن مدیریت مسائل فکری و کامل و جامع فکر و برنامه ریزی و مهم تر از اون عمل کردن چقدر کار دشواریه.

چاره چیه؟؟خودتو بذار جای اونها،خودت اگه یه روز بعضی چیزا رو رعایت نکنی ببین چطور کنترل ذهنت از دستت خارج میشه؟حالا خودتو بذار جای کسی که اصلا به این اصول اهمیتی نمی ده.چطور انتظار داری کارهای بزرگ رو خوب انجام بده ،طوری که توی زندگیش هم آسیبی نبینه؟
فعلا که چاره ای نیست.باید تحمل کنی و امیدوار باشی.زیاد بهشان فشار نیار چون اصلا فایده نداره.اینها فعلا نمی توانند بیشتر از این بالا بیان.همین کارها هم خیلی براشان بزرگه.بذار شاید خدا فرجی حاصل کرد و توی مسیر خودسازی حقیقی افتادن،هر چند فکر نمی کنم به این زودی ها این اتفاق بیفته.
وقتی یه بیمار هنوز متوجه بیماری خودش نشده چطور می خوای بتوانه دردخودشو درمان کنه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:55  توسط جعفر |